طرمی روی و گــــریه می آید مـــــــــــرا...

گابریل گارسیا مارکز - نامه خداحافظی
اگر خداوند تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت : هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم، و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم، و هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم . گلهای رز را، با اشکم آب میدادم، تا درد خارهای شان و بوسه گلبرگهای شان را حس کنم.
کمتــــر می خوابیدم و بیشتـــــر رویا می دیدم، چون دیگـــر می دانم که هر دقیقه که چشم برهم می گذارم شصت ثانیه نور را از دست می دهم.
به انسان ها نشان می دادم که چه قدر در اشتباه اند که گمان می برند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند، در حالیکه نمی دانند که آنها زمانی پیر می شوند که عاشق نباشند!
به هر کودکی دو بال می دادم، اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد.
به سالخوردگان می آموختم که مرگ نه با سالخوردگی، که با فراموش شدن سر می رسد.
خدایا! اگر تکه یی زندگی می داشتم، نمی گذاشتم حتا یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم، نگــــویم که دوستشان دارم... به همه مــــردان و زنان می قبــــــولاندم که محبـــوب من اند، و در کمند عشق زندگی می کردم.
خدایا! اگر دل در سینه ام هم چنان می تپید، نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.
آه انسان ها! از شما چه بسیار چیزها که آموخته ام، من دریافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند، بی آن که بدانند اصل همان چگونگی پیمودن راه است.
من دریافته ام که وقتی نوزادی برای اولین بار انگشت پدر را در مشت کوچکش می فشارد، او را برای همیشه به دام می اندازد.
دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

یادداشتی بر «تپههایی چون فیلهای سفید» اثر ارنست همینگوی از میلان کوندرا
در میانه ی اسپانیا، جایی میان بارسلون و مادرید، دو نفر در نوشگاه یک ایستگاه کوچک راهآهن نشستهاند: یک مرد آمریکایی و یک دختر. ما از آنها هیچ نمیدانیم جز آن که منتظر قطاری به مقصد مادرید هستند، یعنی جایی که دختر قرار است زیر عمل جراحی- یقینا( هرچند این واژه هیچگاه بیان نمیشود) سقط جنین- برود. نمیدانیم آن دو کیاند، چند سالهاند، دلباختة یکدیگرند یا نه؛ از دلایلی که آنها را به این تصمیم واداشته، چیزی نمیدانیم. دیالوگ آنها، هرچند با دقتی فوقالعاده ارائه شده، هیچ درکی از انگیزهها یا گذشتة آنها به دست ما نمیدهد.
دختر برافروخته است و مرد میکوشد آراماش کند:« جیگ، واقعاَ عمل خیلی سادهای است. راستاش اصلاَ عمل نیست.» و بعد:« من با تو میآیم و تمام مدت پیشات میمانم...» و بعد:« بعدش کارها درست میشود، مثل سابق.»
هنگامی که کوچکترین آشفتگی در دختر احساس میکند، میگوید:« خوب، اگر نمیخواهی، مجبور نیستی. اگر خودت نمیخواهی، من هم نمیخواهم.» و نهایتاَ دوباره:« باید بفهمی که اگر خودت نمیخواهی، من هم نمیخواهم این کار را بکنی. اگر برایت مهم است، من کاملاَ آمادهام با آن کنار بیایم.»
در پس پاسخهای دختر، میتوان وسواسهای اخلاقیاش را حس کرد. به چشمانداز مینگرد و میگوید:« میتوانستیم همهاش را داشته باشیم. میتوانستیم همه چیز داشته باشیم، اما هر روز داریم بدترش میکنیم.»
مرد میکوشد آراماش کند:« ما میتوانیم همه چیز داشته باشیم...»
« نه... وقتی که از تو گرفتندش، دیگر نمیتوانی پساش بگیری.»
و هنگامی که مرد دوباره به او اطمینان میدهد که عمل جراحی بیخطر است، دختر میگوید: «الان یک کاری برایم میکنی؟»
«هر کاری برایت میکنم.»
« میشود لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ دیگر حرف نزنی؟»
مرد میگوید:« اما من نمیخواهم این کار را بکنی. اصلاَ برایم مهم نیست.»
دختر جیغ میکشد:« جیغ میکشم ها.»
در این لحظه، تنش به اوج خود میرسد. مرد برمیخیزد تا چمدانهاشان را به سوی دیگر ایستگاه ببرد، و هنگامی که باز میگردد:« حالت بهتر است؟» « حالم خوب است. چیزیام نیست. حالم خوب است» و اینها آخرین سطرهای داستان معروف« تپههایی شبیه فیلهای سفید » ارنست همینگوی است.
***
چیز عجیب دربارة این داستان پنج صفحهای این است که از روی دیالوگها میتوانیم هر تعداد داستان که بخواهیم تصور کنیم: مرد متأهل است و دارد معشوقهاش را وادار به سقط جنین میکند تا از دست زناش در امان باشد؛ مجرد است و سقط جنین را برای این میخواهد که میترسد زندگیاش بههم بریزد؛ اما این هم ممکن است که او مجرد است و بیخودخواهی، مشکلاتی را پیشبینی میکند که بچه برای دختر پدید خواهد آورد؛ شاید- هر چیزی قابل تصور است- مرد بیماری خطرناکی دارد و نگران تنها رها کردن دختر با یک بچه است؛ حتی میتوانیم تصور کنیم که پدر بچه، مرد دیگری است که دختر، او را ترک گفته تا با این مرد برود، و این مرد به او توصیه میکند که بچه را بیاندازد، اما آماده است که اگر دختر حاضر به این کار نشود، خودش نقش پدر را به عهده گیرد. و دختر؟ او ممکن است برای راضی ساختن دلدادهاش موافقت کرده باشد که بچه را بیاندازد؛ یا شاید خودش در این کار پیشگام شده؛ اما با نزدیک شدن موعد، جرأتش را از دست میدهد و احساس گناه میکند، و مقاومت کلامی آخرینی را به پا میکند که هدف از آن، بیشتر وجدان خودش است تا همراهش. درواقع تا ابدیت میتوان موقعیتهایی ابداع کرد که امکان دارد در پس دیالوگها نهفته باشند.
دربارة ماهیت شخصیتها نیز گسترة انتخاب به همان بزرگی است: مرد میتواند حساس، پرعاطفه و دلسوز باشد؛ میتواند خودخواه، دغلباز و دورو باشد. دختر میتواند بیش از اندازه حساس ، ظریف و عمیقاَ اخلاقی باشد؛ میتواند هوسباز، متظاهر و علاقهمند به صحنهسازیهای هیستریک باشد.
انگیزههای واقعی نهفته در پس رفتار آنها را، این مسئله مبهمتر میکند که دیالوگها هیچ نشانی از چگونگی بیان حرفها ندارند: تند؟ آهسته؟ طعنهآمیز، مهرآمیز، خشک، پرخاشجو، دلزده؟ مرد میگوید:« میدانی که دوستت دارم.» دختر پاسخ میدهد:« میدانم.» اما معنی آن « میدانم» چیست؟ آیا به راستی از عشق مرد مطمئن است؟ یا دارد به طعنه سخن میگوید؟ و مفهوم این طعنه چیست؟ که دختر ، عشق مرد را باور ندارد؟ یا اینکه عشق مرد، دیگر برایش اهمیتی ندارد؟
گذشته از دیالوک، داستان تنها چند توصیف لازم را در بر دارد: توصیفهایی که به اندازة تزیینات صحنة نمایش، کمشمارند. تنها یک توصیف از این قاعدة حداکثر صرفه، میگریزد: توصیف تپههای سفیدی که تا افق ادامه دارند؛ توصیفی که چند بار بازمیگردد، به همراه یک استعاره( دقیقتر بگوییم: یک تشبیه) ، تنها مورد اینچنینی در سراپای داستان. همینگوی دلباختة استعاره نبود. همچنین، این استعاره نیز از آن راوی نیست، بلکه از آن دختر است؛ این دختر است که وقتی به تپه خیره میشود، میگوید:« شکلفیلهای سفیدند.»
مرد در حالیکه آبجویش را فرو میدهد، پاسخ میگوید:« من که تا حالا فیل سفید ندیدهام.»
« نه، نمیتوانی دیده باشی.»
مرد میگوید:« میتوانستم دیده باشم. چون تو میگویی که نمیتوانم دیده باشم، که دلیل نمیشود.»
در این چهار سطر دیالوگ، شخصیتها تفاوت میان خود، درواقع تقابل میان خود را آشکار میکنند: مرد نسبت به ابداع شاعرانة دختر، مقداری پرهیز نشان میدهد( « من که تا حالا ندیدهام»)، دختر بیدرنگ واکنش نشان میدهد، ظاهراَ رنجیده از او برای بیاحساس بودناش( « نمیتوانی دیده باشی») ، و مرد ( که انگار از قبل با این رنجیدگی آشناست و به آن حساسیت دارد) از خود دفاع میکند( « میتوانستم دیده باشم»).
بعدتر، وقتی که مرد، دختر را از عشق خویش مطمئن میکند، دختر میگوید:« اما اگر این کار را بکنم، بعدش دوباره خوب است که بگویم چیزها مثل فیلهای سفیدند، آنوقت خوشات میآید؟»
« خیلی هم خوشام میآید. الان هم خیلی خوشام میآید، اما نمیتوانم درست دربارهاش فکر کنم.»
پس آیا این رویکرد متفاوت به استعاره، دستکم شخصیت آن دو را متمایز میکند؟ دختر نازکخیال و شاعرگونه، مرد دارای ذهنی سطحی؟ بسیار خوب، میتوانیم دختر را شاعرگونهتر از مرد ببینیم. اما این هم ممکن است که استعارهیابی او را ادا و اطوار و تصنع بدانیم: او که میخواهد مبتکر و خلاق باشد و ستوده شود، اندک ذوق شعر خود را به رخ میکشد. اگر موضوع از این قرار باشد، محتوای اخلاقی و عاطفی گفتههایش را دربارة اینکه پس از سقط جنین، دنیا دیگر از آن ایشان نخواهد بود میتوان به علاقهاش به خودنمایی شاعرانه نسبت داد تا به نومیدی واقعی زنی که مادریاش را از کف میدهد.
نه، هیچ چیز درباة آنچه که اصلاَ در پس این دیالوگ ساده و پیشپاافتاده نهفته است، روشن نیست. هر مردی میتواند همان چیزهایی را بگوید که این مرد میگوید، و هر زنی میتواند مثل این زن حرف بزند. چه مردی عاشق زنی باشد چه نه، چه دروغ بگوید چه راست، همان چیز را خواهد گفت. گویی که این دیالوگ از آغاز آفرینش اینجا منتظر بوده تا زوجهایی بیشمار ادایش کنند ، فارغ از روانشناسی تکتکشان.
از آنجا که دیگر چیزی نمانده که حلوفصل کنند، داوری اخلاقی دربارة این شخصیتها، ناممکن است؛ همچنانکه در ایستگاه قطار نشستهاند، دربارة همه چیز با قطعیت تصمیم گرفتهشده؛ پیشتر دلایلشان را هزار بار بیان کردهاند؛ پیشتر هزار بار بحثهاشان را کردهاند؛ اکنون مشاجرة قدیمی( بحث قبلی، نمایش قبلی) تنها از میان دیالوگی سوسو میزند که در آن هیچ چیز در خطر نیست ، و واژهها تنها واژهاند.
***
هرچند داستان بینهایت انتزاعی است و موقعیتی شبیه کهنالگویی را توصیف میکند، در عینحال بینهایت ملموس است ، و میکوشد سطح دیدنی و شنیدنی یک موقعیت ، و بهویژه ، دیالوگ را ثبت کند.
بکوشید گفتگویی از زندگی خود را- گفتگویی مشاجرهآمیز یا مهرآمیز- بازسازی کنید. ارزشمندترین و مهمترین موقعیتها تماماَ از دست رفتهاند. حس انتزاعی آنها باقی است( نظر من این بود، نظر او این بود، من پرخاش کردم، او دفاع کرد) ، شاید هم یکی دو مورد از جزییات ، اما استحکام دیداری- شنیداری موقعیت در تمامی پیوستگیاش از دست رفته است.
و نه تنها از دست رفته، که حتی شگفتزده نیستیم که از دست رفته. تسلیم از دست رفتن لمسپذیری حال، شدهایم. بیدرنگ لحظة حال را به انتزاع آن بدل میکنیم. کافی است ماجرایی را که چند ساعت پیش تجربه کردهایم به یاد آوریم: گفتگو در حدفاصل یک خلاصة کوتاه، فشرده میشود، صحنه به چند نمای کلی. این حتی در مورد نیرومندترین خاطرهها هم که بر ذهن عمیقاَ تأثیر مینهند- از قبیل آسیب روانی- مصداق دارد: چنان از قدرت خاطرهها گیج میشویم که نمیفهمیم محتواشان چه مایه نمادین و حقیر است.
هنگامی که واقعیتی را مطالعه ، بحث یا تحلیل میکنیم، آن را چنانکه در ذهنمان، در حافظهمان ، پدیدار میشود، تحلیل میکنیم. واقعیت را تنها در زمان گذشته میشناسیم. آن را در حال، در لحظهای که دارد رخ میدهد، هنگامی که هست، نمیشناسیم. لحظة حال شبیه خاطرة آن نیست. یادآوری، نفی فراموشی نیست. یادآوری، گونهای از فراموشی است.
میتوانیم با پشتکار، خاطراتمان را بنویسیم و هر رخدادی را ثبت کنیم. اما یک روز با خواندن آن، خواهیم دید که حتی یک تصویر ملموس را نمیتوانیم به یاد آوریم. بدتر از آن: این که تخیلمان از یاری رساندن به حافظه و بازسازی آنچه از یاد رفته ، ناتوان است. حال- ملموس بودن حال- به عنوان پدیدهای برای ملاحظه، به عنوان یک ساختار، برای ما سرزمینی بیگانه است؛ بنابراین، نه میتوانیم درحافظة خویش بدان بیاویزیم، نه آن را به کمک تخیل، بازسازی کنیم. میمیریم بیآنکه بدانیم چه زیستهایم.
***
زندگینامة همینگوی را که در سال 1985 منتشر شده، باز میکنم: نوشتة جفری مایرز ، پروفسور ادبیات یکی از دانشگاههای آمریکا. قطعة مربوط به « تپههایی شبیه فیلهای سفید» را میخوانم. نخستین چیزی که میآموزم: این قصه « ممکن است... نمایانگر واکنش همینگوی به دومین آبستنی هدلی[ همسر نخست او] باشد.» ادامة این مقاله در زیر آمده است، همراه با توضیحات خود من با حروف خمیده و در میان دو قلاب: « مقایسة تپهها با فیلهای سفید- یعنی جانورانی خیالی که نماد چیزهای بیفایده، مثل کودکی ناخواستهاند- نقشی حساس در معنای قصه دارد[ این مقایسه، که تا حدودی هم تحمیلی است، مقایسة فیلهای سفید با کودکان ناخواسته، نه از آن همینگوی، که از آن پروفسور است؛ این مقایسه برای زمینهسازی تفسیر احساساتگرایانة قصه ، لازم است]. این تشبیه بدل به کانونی برای مجادله میشود، و تقابلی میان زن خیالپرداز، که از دیدن چشمانداز برانگیختهشده، و مرد سطحینگر که با دیدگاه او همراهی نمیکند... درونمایة قصه، از میان رشتهای از قطببندیها سر بر میآورد: طبیعی در برابر غیر طبیعی، غریزی در برابر عقلانی، پنداری در برابر گفتاری، حیاتی در برابر بیمارگونه[ نیت پروفسور آشکار میشود: تبدیل زن به قطب مثبت اخلاقی، و مرد به قطب منفی اخلاقی]. مرد خودخواه[ هیچ دلیلی برای خودخواه خواندن مرد در دست نیست] ، ناآگاه از احساس های زن[ هیچ دلیلی برای این گفته در دست نیست] میکوشد به زور او را وادار به سقط جنین کند... تا آن که بتوانند درست مثل قبل بشوند... زن که این کار را به طرز وحشتناکی غیرطبیعی مییابد، از کشتن بچه[ با توجه به اینکه بچه هنوز زاده نشده، زن نمیتواند او را بکشد] و آسیب دیدن خودش، وحشت میکند. هر آنچه مرد میگوید دروغ است[ نه: هر آنچه مرد میگوید، حرفهای تسکین دهندة عادی است، تنها حرفهای ممکن در چنان وضعی]؛ هر آنچه زن میگوید ، طعنهآمیز است[ بسیاری توجیهات دیگر برای گفتههای دختر هست] . مرد ، زن را وامیدارد که با عمل جراحی موافقت کند[ « اگر خودت نمیخواهی، من هم نمیخواهم» این را دو بار میگوید، و هیچ چیزی در کار نیست که نشان بدهد مرد ناصادق است] تا عشقاش را بازیابد[ هیچ چیزی در کار نیست که نشان بدهد زن از عشق مرد برخوردار است یا آن را از دست داده ]، اما خود این واقعیت که مرد میتواند از او بخواهد چنان کاری را بکند، به این معناست که زن دیگر هرگز نمیتواند او را دوست بدارد[ هیچ راهی نیست که بتوان دانست پس از صحنة ایستگاه راهآهن، چه روی خواهد داد]. زن به این نوع خودنابودی رضا میدهد[ نابودی یک جنین و نابودی یک زن، یکسان نیستند]، پس از آن که بهگونهای از گسستگی خویشتن میرسد که در مرد زیرزمینی داستایفسکی و یوزف ک. کافکا تصویر شده و منعکس کنندة رویکرد مرد به اوست: « پس این کار را میکنم چون اهمیتی به خودم نمیدهم.» [ اندیشیدن دربارة رویکرد کسی دیگر، گسستگی نیست؛ در غیر این صورت، همة بچههایی که از پدر و مادرشان پیروی میکنند باید مانند یوزف ک. از همگسسته میبودند.] بعد گامزنان از مرد دور میشود و... در طبیعت آرامش مییابد: در گندمزارها، درختان، رود و تپههای فراسو. تفکر آرامبخش او[ ما از احساسهایی که تماشای طبیعت در دختر برمیانگیزد، هیچ نمیدانیم؛ اما در هر حال این احساسها آرامبخش نیستند، چرا که آنچه بیدرنگ پس از آن میگوید، سخنانی تلخ است] به هنگامی که نگاهش را در جستجوی کمک به تپهها میاندازد، یادآور آیه 121 انجیل است[ هرچه سبک همینگوی صاف و ساده است، سبک مفسر او خودنمایانه است]. اما روحیة او از دست گفتههای مصرانة مرد بههم میریزد [ بیایید قصه را به دقت بخوانیم: پس از دوری کوتاه مدت دختر، این مرد آمریکایی نیست که اول حرف میزند و دعوا را ادامه میدهد، بلکه دختر است؛ مرد در پی دعوا نیست، تنها میخواهد دختر را آرام کند] و او را تا آستانة فروپاشی پیش میبرد. به پژواک شاهلیر که میگوید« هرگز، هرگز، هرگز، هرگز، هرگز»، دختر با پریشانی التماس میکند:« میشود لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ لطفاَ دیگر حرف نزنی؟» [ یادآوری شکسپیر به همان اندازه بیمعناست که یادآوری داستایفسکی و کافکا].
بگذارید این فشرده را فشرده کنیم:
1) در تفسیر پروفسور آمریکایی، قصة کوتاه بدل به درس اخلاق میشود: شخصیتها بر پایة رویکردشان به سقط جنین- که پیشاپیش شر قلمداد شده- داوری میشوند: در نتیجه، زن( « خیالپرداز» و « برانگیخته از چشمانداز») نماد آنچه طبیعی، زنده، غریزی، پنداری است؛ مرد ( « خودآگاه» ، « سطحینگر») نماد آنچه ساختگی، عقلانی، حرافانه، ناسالم( توجه کنید که اتفاقاَ در مباحثات اخلاقی مدرن، عقلانی بودن نشانة شر است وغریزی بودن نشانة خیر)؛
2) ارتباط میان قصه و زندگینامة مؤلف، چنین القا میکند که شخصیت منفی و غیراخلاقی، خود همینگوی است که به واسطة قصهاش دارد گونهای اعتراف میکند؛ در این صورت، دیالوگها تمامی کیفیت معماوار خود را از دست میدهند، شخصیتها بری از رمز و رازند، و برای هر کس که زندگینامة همینگوی را خوانده باشد ، کاملاَ مشخص و روشناند؛
3) ماهیت اصیل زیبایی شناختی قصه( نبود روانشناسیگری، پنهان کردن عمدی گذشتة شخصیتها، سرشت غیر دراماتیک آن و غیره) در نظر گرفته نشده ، و بدتر از آن، نابود شده است؛
4) بر پایة مفروضات اساسی قصه( مرد و زنی به سوی سقط جنین میروند)، پروفسور قصة خاص خود را اختراع میکند: مردی خودخواه در کار وادار کردن همسر خود به سقط جنین است؛ زن از شوهرش بیزار است و هرگز نخواهد توانست دوستاش بدارد؛
5) این قصة دوم، سراپا سطحی و کلیشهای است؛ با این همه، از آنجا که پیدرپی با داستایوسکی ، کافکا، انجیل و شکسپیر مقایسه شده (پروفسور موفق شده در یک پاراگراف، بزرگترین مراجع تمامی اعصار را گرد آورد)، جایگاه خود را به عنوان اثری بزرگ حفظ میکند و در نتیجه، به رغم فقر اخلاقی مؤلفش، علاقة پروفسور را به آن توجیه میکند.
این چنین است که تفسیرهای متظاهرانه، آثار هنری را میکُشند. چهل سال پیش از آنکه پروفسور آمریکایی، معنای اخلاقگرایانة خود را بر قصه تحمیل کند، « تپههایی شبیه فیلهای سفید» زیر نام « Paradis perdu » به فرانسه منتشر شد، عنوانی که هیچ ربطی به همینگوی ندارد( این قصه در هیچ زبان دیگری با این عنوان نیامده) و همان معنا را القا میکند( بهشت گمشده: معصومیت پیش از سقط جنین، سعادت مادر شدن اجباری، و غیره و غیره).
تفسیر متظاهرانه درواقع، نقص شخصی یک پروفسور آمریکایی یا یک رهبر ارکستر آغاز قرن بیستم در پراگ نیست( بسیاری از آهنگسازان پس از او، تغییراتی را که در ینوفا داده، تأیید کردهاند)؛ فریبی است که از وجدان جمعی بیرون میتراود؛ فرمانی است از کارگران فراطبیعی، یک دستور اجتماعی پایدار است؛ یک جبر. این جبر، تنها هنر را نشانه نرفته، بلکه بیشتر، خود واقعیت را هدف گرفته است. کارکرد آن، متضاد کاری است که فلوبر، یاناچک، جویس و همینگوی کردهاند. نقابی از چیزهای عادی بر لحظة حال میافکند تا چهرة آنچه واقعی است، ناپدید شود، تا هرگز نفهمید چگونه زیستهاند.
آن چه نادیدنی ست، آن بینی...

بولاه تابستان سال بعدی که زنم از پیش مرد کور رفت، برای کار پیش او رفته بود. کمی بعد بولاه و مرد کور توی کلیسا عروسی کردند. عروسی مختصری بود – آخر کی دلش می خواهد به یک چنین عروسی برود؟- فقط خودشان دو تا بودند و کشیش و زنش.اما به هر حال عروسی کلیسایی بود. گفته بود بولاه اینطور می خواسته. اما حتما همان وقت هم سرطان توی غده های لنفاوی بولاه دست به کار شده بوده. پس از هشت سال زندگی مشترک این زوج جدا نشدنی – بله، این عین کلمات زنم است، جدا نشدنی- وضع مزاجی بولاه به سرعت رو به وخامت گذاشت. در اتاق بیمارستانی در سیاتل مرد. مرد کور کنار تختش نشسته بود و دستش را گرفته بود. آنها ازدواج کرده بودند. آنها ازدواج کرده بودند، با هم زندگی و کار کرده بودند، با هم خوابیده بودند – بی شک عشق بازی هم می کردند و بعد مرد کور مجبور شد دفنش کند. همه ی این کارها را کرده بود بی آنکه هرگز دیده باشد که آن زن لعنتی چه شکل و شمایلی دارد. اصلا نمی توانستم سر در بیاورم، این را که شنیدم کمی دلم برای مرد کور سوخت.
و بعد یکدفعه به مغزم زد که این زن عجیب زندگی ترحم انگیزی داشته است. فکر کنید که هرگز نمی توانست خودش را به همان شکلی که مرد محبو بش او را می دیده ببیند. زنی که روزها و روزها را سپری می کرده بی آنکه حتی یکبار تعریف خودش را از دهان محبو بش بشنود. زنی که هرگز شو هرش نمی توانسته حالت صورتش را بخواند. خواه احساس بدبختی باشد خواه چیزی بهتر. زنی که می توانست خودش را آرایش بکند یا نکند – برای شوهرش چه فرقی می کرد؟ می توانست اگر دلش می خواست پشت یک چشمش سایه ی سبز بزند، یک سوزن توی پره ی بینیش بکند، شلوار زرد و کفش ارغوانی بپو شد، فرقی که نمی کرد. و بعد به دامن مرگ بغلتد. دست مرد کور در دستش باشد. طرف اشک از چشمهای کورش ببارد – حالا که فکرش را می کنم می گویم شاید آخرین فکرش این بوده که: او هرگز حتی نمی دانسته من چه شکلی ام.
متن کامل داستان در ادامه ی مطلب
مجموعه ی داستان کوتاه "کلیسای جامع" و چند داستان دیگر
نوشته ی: ریموند کارور
ترجمه ی: فرزانه طاهری
انتشارات نیلوفر
عکس تزیینی ست
فیلم بوی خوش زن اثر مارتین برست
ادامه مطلباین منــــــم...

"نامهی کافکا به فلیسه باور"
30 نوامبر 1912
خسته، حتماً، فلیسهی من، وقتی این نامه را برمیداری خسته هستی، و من باید به خاطر چشمهای خوابآلود تو هم که شده، سعی کنم روشن و واضح بنویسم. آیا بهتر نیست نامه را همین الان نخوانده کنار بگذاری، دراز بکشی، و بعد از این هفتهی پر سر و صدا و ازدحام چند ساعتی به خواب بروی؟ نامه در نخواهد رفت و حتی خیلی هم خوشحال خواهد شد اگر تا بیدار شدن تو روی تخت در انتظار بماند.
دقیقا نمیتوانم بگویم الآن که مشغول نوشتن نامه هستم چه ساعتی است، چون ساعتم روی صندلی نه چندان دور از من قرار دارد و من جرات نمیکنم بلند شوم و به آن نگاه کنم. باید نزدیکهای صبح باشد. ولی من تا قبل از نیمهشب پشت میزم ننشستم. در بهار و تابستان - البته من هنوز از روی تجربه به این آگاهی نرسیدهام، چون بیدار ماندنهای شبانهی من مربوط به این اواخر است – آدم نمیتواند سه ساعت متوالی بدون مزاحمت بیدار باشد، برای اینکه صبح سر میرسد و آدم را به رختخواب میکشاند. ولی حالا در این شبهای طولانی و یکنواخت، دنیا آدم را فراموش میکند، ولو اینکه آن را فراموش نکند.
از اینها گذشته، کار نوشتن من آنقدر خراب بوده که استحقاق خوابیدن را ندارم و باید به این محکوم شوم که بقیهی شب را به ایستادن کنار پنجره بگذرانم. آیا میتوانی عزیزم به آنچه میگویم پی ببری: آدم بد بنویسد، و در عین حال احساس کند ملزم به نوشتن است، چون در غیر اینصورت باید با ناامیدی کامل دست به گریبان باشد! مجبور باشد برای شادیهای خوب نوشتن به این طریق وحشتناک مکافات پس بدهد! در واقع چندان غمگین نباشد، ضربهی ناگوار تازهای نخورده باشد ولی شاهد این باشد که صفحات کاغذ، بدون وقفه با چیزهایی پر میشود که از آنها نفرت دارد، باعث بیزاری آدم میشود یا به هر صورت، بیتفاوتیِ کسل کننده به بار میآورد، ولی با تمام اینها، به خاطر زنده بودن باید نوشته شود. چه مشمئز کننده! ای کاش میتوانستم صفحاتی را که این چهار روز اخیر پر کردهام از بین ببرم، انگار هرگز نوشته نشدهاند!
ولی این چه جور صبح بخیر گفتن است؟ آیا در یک صبح قشنگ یکشنبه اینطور به استقبال محبوب میروند؟
ولی خوب، هرکس آنطور که میتواند به استقبالش میرود؛ تو هم غیر از اینرا نمیپسندی. اگر خواب، با شکایتهای من کاملا از سرت نپریده و میتوانی مقداری بخوابی من دیگر حرفی ندارم. و به عنوان خداحافظی اضافه میکنم که همه چیز بهطور قطع، کاملا بهطور قطع، رو به بهبود است و جای هیچگونه نگرانی نیست. قدر مسلم با توجه به این که به هر طریق در مرکز نوشتن بودهام و در گرمای آرامبخش آن جاداشتهام، ممکن نیست کاملا از کار نوشتن دور بیفتم.
و اکنون نه حتی یک کلمهی دیگر و فقط بوسهها، و بسیاری از آنها به هزاران دلیل - به دلیل اینکه یکشنبه است، برای این که جشنها پایان یافته، برای اینکه هوا خوب است، یا به این دلیل که هوا بد است، به این علت که من بد مینویسم و امیدوارم نوشتنم بهتر شود، و برای اینکه از تو خیلی کم میدانم و بوسهها تنها وسیلهی کشف چیزهایی با ارزش هستند و به این دلیل که هرچه باشد خواب کاملا بر تو غلبه کرده است و دیگر یارای مقاومت نداری.
شببخیر! یکشنبهی دلپذیری داشته باشی!
دوستدار تو، فرانتس
کتابِ نامه به فلیسه
برگردان: مرتضی افتخاری
اندکی صبـــــــــــر...

سونیا: چه می شود کرد. باید زندگی کرد. دایی وانیا ما زندگی را ادامه می دهیم. روزهای خیلی خیلی طولانی و شب های بی شماری را خواهیم گذراند. بی صبرانه آن چه را سرنوشت برایمان تعیین کرده تحمل خواهیم کرد. هم حالا و هم در پیری بدون هیچ استراحتی برای دیگران زحمت خواهیم کشید و زمانی که اجل مان فرا رسد مطیعانه تسلیم مرگ خواهیم شد. و آن جــا در تابوتمان خواهیــم گفت که ما زجــر فراوان کشیده ایم، زاری کرده ایم و سختی زیادی کشیده ایم. پروردگار رحمتش را به ما ارزانی خواهد کرد و آن گاه من و تو دایی جان، دایی عزیز از زندگی خوب و روشنی بهره مند خواهیم شد. شادی به ما رو خواهد آورد و ما با لبخند آمیخته به محبت از بدبختی های امروزمان یاد خواهیم کرد و سرانجام به آرامش خواهیم رسید. دایی جان من به همه ی این ها ایمان دارم... (در مقابل دایی اش زانو می زند و سرش را روی دست های او می گذارد و با صدایی خسته می گوید:) به آرامش خواهیم رسید.
(تله گین آرام گیتار می نوازد.)
سونیا: ما به آرامش می رسیم. صدای فرشتگان را خواهیم شنید و سراسر آسمان را که غرق در الماس است تماشا خواهیم کرد. خواهیم دید که تمام رنج ها و مشقات زمینی در رحم و عطوفتی که کل جهان را فراگرفته محو می شود و زندگی ما آرام، پر از مهر، شیرین و مملو از محبت خواهد شد. من کاملن به این ها ایمان دارم... کاملن. (اشک های دایی اش را با دستمال پاک می کند.) دایی بیچاره من، دایی وانیای من، داری گریه می کنی... (در حال گریه) دایی جان تو در زندگیت شــادی را نشنــاختی ولــی تحمل کن... مــا به آرامش خواهیـــم رسیــد... (او را در آغوش می گیرد.) ما به آرامش خواهیم رسید!
بخش پایانی نمایشنامه ی "دایی وانیا" اثر "آنتوان پاولوویچ چخوف"
ترجمه ناهید کاشی چی
نشر جوانه توس
وقتی تو نیستی....

قبول نیست
نبرد ما از آن ابتدا نابرابر بود
از همان جا که تو می دانستی
که با رفتنت تمام خواهد شد همه چیز،
و من نیز...
و تو خوب می دانستی
که من چگونه در به در نگاهت شده ام
و دلداده ی لبانت
و بی تاب خنده هایت.
تو خوب می دانستی...
* * *
تو خوب می دانستی،
که بغض من،
که اشک من،
که حرف من،
همه از چیست!
آن گاه که بغض سنگینم در حضورت ترکید
و من تو را در هجوم اشک های مدامم
غرقه ساختم
بیم آنم بود که مبادا
چیزی بگویی.
آن گاه که بی وقفه حرف می زدم
می گفتم و می گفتم و می گفتم،
نه آن که حرفی برای گفتن مانده بود، نه
من هر آنچه باید می گفتم
بارها و بارها
گفته بودم. ولی،
راستش را بگویم
- تو که غریبه نیستی –
تمام وحشتم از آن بود
که بگویی: "برو...!"
من مجنون تو بودم دیوانه!
من عاشق تو بودم دیوانه!
حالا تو راستش را بگو!
چه شد؟
صداقت لبخندم را باور نداشتی
یا از جسارت اشکم رنجیدی؟
جسارت اشکم را بر من ببخش
شاید من نیز روزی بر تو بخشیدم
تمام آن لحظه های بی ترحم را،
که تو خوب می دانستی و نماندی...!
شعر از: حمید رضا مدانلو
"تقدیم به برادری که دیدنِ عذاب کشیدنش عذابم می دهد..."
سگ ها و گرگ ها...
"یک"
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابر ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبه بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان ست امشب
دوان بر پرده های برف ها، باد،
روان بر بال های باد، باران؛
درون کلبه بی روزن شب،
شب توفانی سرد زمستان.
آواز سگ ها:
«زمین سرد است و برف آلوده و تر،
هوا تاریک و توفان خشمناک ست؛
کشد – مانند گرگان – باد، زوزه،
ولی ما نیک بختان را چه باک است؟»
«کنار مطبخ ارباب، آنجا ،
بر آن خاک ارّه های نرم خفتن،
چه لذت بخش و مطبوع ست، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن»
«وز آن ته مانده های سفره خوردن»
«وگر آن هم نباشد، استخوانی»
«چه عمر راحتی، دنیای خوبی،
چه ارباب عزیز و مهربانی!»
«ولی شلاق ! این دیگر بلائی ست...»
«بلی، اما تحمل کرد باید؛
درست ست اینکه الحق دردناک ست،
ولی ارباب آخر رحمش آید،
گذارد، چون فروکش کرد خشمش،
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخم هامان را و ما این–
محبت را غنیمت می شماریم...»
"دو"
خروشد باد و بارد همچنان برف
زسقف کلبه بی روزن شب،
شب طوفانی سرد زمستان،
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگ ها:
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد –مانند سگ ها– باد زوزه
زمین آسمان با ما به کین است»
«شب کولاکِ رُعب انگیز و وحشی،
شب و صحرایِ وحشتناک و سرما؛
بلای نیستی؛ سرمای پُر سوز،
حکومت می کند بر دشت و بر ما.»
«نه ما را گوشه گرم کُنامی،
شکاف کوهساری ، سر پناهی؛»
«نه حتا جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود، بی تشویش، گاهی.»
«دو دشمن در کمین ماست؛ دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه.
برون: سرما، درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه.»
«و اینک... سومین دشمن... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت .
سلاح آتشین... بی رحم... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت...»
«بنوش ای برف، گلگون شو، بر افروز
که این خون، خون ما بی خانمان هاست.
که این خون، خون گرگان گرسنه ست
که این خون؛ خون فرزندان صحراست»
«درین سرما، گرسنه، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف، چون باد.
ولیکن عزّتِ آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد.»
دل خوشــم با غــزلی تــازه...

"غزلی از محمد علی بهمنی"
دلخـوشــم با غـــزلی تــازه همینـــم کـافی ست
تـو مـــرا بــاز رســـاندی بـه یقیـنـــم کـافی ست
قـــانعــــم بیشتــــر از این چه بـخواهـــم از تـــو؟
گــــاه گــــاهی که کنارت بنشینـــم کـافی ست
گلـه ای نیست من و فاصلـــه هــا هـمــــزادیــم
گـاهــی از دور تــو را خــوب ببینـــم کـافی ست
آسمــانی! تـو در آن گـستـــره خورشیــدی کـن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همیـن قـــدر کــه بـا حـال و هوایت گـهگــاه
بـرگی از باغچــه ی شعـــر بچینــم کافی ست
فـکــر کـردن به تـو یعنـی غــزلی شـور انـگــیــز
که همین شوق، مـرا خوب ترینـم! کافی ست
دردم این نیست، ولی...

"دوباره صداهایی می شنوم و نمی توانم ذهنم را متمرکز کنم. بنابراین کاری را انجام می دهم که به نظرم درست تر از همه می رسد. لئوناردو، تو نهایت خوشبختی را به من بخشیده یی... تو با من بی نهایت شکیبا و فوق العاده مهربان بوده یی... تنها کسی که ممکن بود بتواند مرا نجات دهد تو بودی. باورم را به همه چیز جز نیکی ِ تو از دست داده ام. نمی توانم بیش از این زندگی ِ تو را خراب کنم. هیچ کس به اندازه ی ما دو تن سعادتمند نبوده است."
نامه ی ویرجینیا وولف به شوهرش قبل از آن که جیب هایِ خود را پُر از سنگ کند و خود را در آب یخ زده ی رودخانه غرق کند.
وداع...

ترجمه غزل 71 ویلیام شکسپیر
در آن هنگام
که مرگ و نیستی این سان مرا خواند به سوی خویش،
مرا دیگر مخوان مرثیت از این بیش.
وز آن پس هم،
عبوسانه نوای ناقُسی پیچد تو را در گوش
کاو جهان را با خبر می سازد از بدرودم از دنیا.
وداعی با چُنین دنیای پست و دون،
و هم آغوشی و هم بستری با کرم هایِ گور.
همه اوقات در خاطر بدار این را
اگر گاهی به سطری از غزل هایم نظر کردی
میاور یادی و نامی
از آن دستی که بنوشته ست این؛ زیراک
بیم ِ آن دارم که با یادم تو را
خُردک غمی در دل برنجاند؛ بگریاند.
بر این باور،
روا دارم مرا از یاد و از خاطر برون دارد؛ فراموشم بگرداند.
آه،
اگر گاهی نظر بر سطر سطر ِ این غزل هایم بیندازی
در آن هنگام
که باقی نیست از من غیر مُشتی خاک؛
مبر ناچیز نامم را دگر؛
اما،
بهل کاین عشق و سودایت به سانِ جسم و جانم رو به نابودی نهد؛ زیرا
بیم ِ آن دارم که بدخواهانِ این دنیایِ بداندیش،
این سان مویه ها و دردهایت را بینگارند،
و لختی بعد،
بعد از کوچ ام از دنیا
تو را، من را،
به سُخره گون سخن هاشان بیازارند.
ترجمه از حمیدرضا مدانلو
نشستـه ام در انتظـار این غبــار بی سـوار...

استراگون: ... بیا بریم.
ولادیمیر: نمی تونیم.
استراگون: چرا؟
ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.
استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟
ولادیمیر: چی؟
استراگون: جایی که باید منتظر باشیم.
ولادیمیر: گفت کنار درخت. (به درخت نگاه می کنند) هیچ درخت دیگه یی می بینی؟
استراگون: این چیه؟
ولادیمیر: نمی دونم. یه درخت بید.
استراگون: پس برگ هاش کجان؟
ولادیمیر: حتمن خشکیدن.
استراگون: پس حالا مجنون نیست.
ولادیمیر: شایدم فصلش نیست.
استراگون: به نظرم بیشتر شبیه یه بوته ست.
ولادیمیر: یه درختچه.
استراگون: یه بوته.
ولادیمیر: اَ...... به چی کنایه می زنی؟ به این که عوضی اومدیم؟
استراگون: باید الان این جا باشه.
ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.
استراگون: و اگه نیاد؟
ولادیمیر: فردا برمی گردیم.
استراگون: و بعدش پس فردا.
ولادیمیر: احتمالن.
استراگون: و همین طور.
ولادیمیر: و این قضیه هست...
استراگون: تا اون بیاد. ...
در انتظار گودو
ترجمه: بهروز حاجی محمدی
سحــرم کشیــده خنجـــر که چـــرا شبت نکشته ست....!
کافکا همواره داستان "داوری" را بهترین اثر خود می دانست. اگر رضایت نسبی او از "پزشک دهکده" را کنار بگذاریم، کافکا نه تنها از دیگر آثار خود، به ویژه "مسخ"، به شدت ناراضی بود، بلکه اغلب آن ها را یا ناقص یا ناتمام رها کرد. اگر همین آثاری که امروزه آثار جاودانه ی ادبیات آلمانی به شمار می روند از منظر نویسنده شان حتا ارزش انتشار نداشتند، شاید دست کم از آن رو بود که کافکا تا پایان عمر می اندیشید که هنوز آنچه را در ذهن دارد با قوت سبک و بیان به منصه ی ظهور نرسانده است. وی در یادداشت های روزانه ی خود چُنین می نویسد:"هنوز آن چیز قطعی را ننوشته ام. هنوز در دوراهه مانده ام. کاری که در پیش دارم عظیم است."
گذشته از آن که کافکا سرشتی خود کم بین داشت، جانمایه ی ادبیاتش خود مضامینی را در برمی گرفت که می توان آن ها را ژرف ترین و فایق ترین پارادوکس هایِ نگشودنی ِ ذهن آدمی نامید. مفاهیم مرگ، خودکشی، آزادی، رستگاری و تبرئه ی قطعی و سرانجام امنیت و آرامِ در جهان پاره پاره ی کافکا گاه چون گشایش و راه حلی آرمانی و بالقوه فرض می شوند که به مدد آن ها قهرمان در صدد پایان بخشیدن به کشمکش دوسویه است. محتمل آن است که این قهرمانان تنها محملی برایِ نمایش ِ کشمکش نیستند؛ مخصوصن داستان هایِ بلند کافکا و بیش از همه "قصر" چون میدانِ جنگی می نماید که قهرمانِ داستان، سلحشور ِ یکه و تنهایِ آن است. اگر در مطالعه ی "محاکمه" فصل هایِ ناتمام و قسمت هایِ حذف شده به دستِ خود کافکا را نیز به حساب آوریم، با روشنی بیشتری درمی یابیم که موضع "ژوزف کا." در برابر دادگاه، نه موضع خدایگان و بنده است و نه مناسبتِ سالک و معشوق. وضعیتِ "کا." مصافی نابرابر با حیطه ی اقتدار و پنجه افکنی ست که او برایِ شکست قطعی یا رفع آن به هر طریق ممکن از جمله "پرهیز" و "گسستن" و "طرز زندگی یی که به کلی بیرون از حوزه ی اقتدار قضایی دادگاه باشد"(فصل 9) به گونه هایی از استراتژی هایِ جنگی از جمله فریب در برابر ِ فریب، تعقیب و گریز، حمله و عقب نشینی، شبیخون و فرصت طلبی و حتا شاید نفوذ به قلمرو و شناختِ دشمن برایِ یافتن ِ راهِ مناسبِ غلبه، گرفتن ِ غنیمت و آتش بس رندانه متوسل می شود. عجب نیست که کافکا تنها در پشتِ میز تحریر، خود را نترس و آزاد می خواند.
صدف خالی یک تنهایی...
unfaithful7.jpg)
بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...
"هوشنگ ابتهاج"
عکس تزیینی ست.
مــرد خوبــم منو بشنـــاس....

روابط زنان و مردان در بستر ِ اجتماع و خانواده همواره از موضوعات مورد علاقه ی نویسندگان و کارگردانان و به طور کلی اهل ِ هنر بوده و هست. چه بسیار داستان ها و نمایش نامه ها و فیلمنامه ها در این باب نوشته و اجرا شده. اختلافات زناشویی، سوتفاهم ها و دیگر مشکلاتی که اغلب، زنان و مردان با آن دست به گریبان اند و دیگر جزیی از زندگی شان شده است. محمد یعقوبی در نمایش ِ "خشکسالی و دروغ" این موضوع را دستمایه قرار داده و مشکلات و معضلاتِ این گونه رابطه ها را کنکاش می کند. ساختار اپیزودیکِ نمایش که بسیار درست و هوشمندانه انتخاب و طراحی شده و نیز بازیِ خوبِ بازیگران، از "خشکسالی و دروغ" نمایشی جذاب و ظریف ساخته است...! یک زمانی در جایی خواندم که اصغر فرهادی گفته بود با استعدادترین بازیگرانی که تاکنون دیده و با آن ها کارکرده، یکی حمید فرخ نژاد است و دیگری پیمان معادی. بازی تمامی ِ بازیگران بسیار خوب و دلچسب بود ولی به راستی پیمان معادی بی نظیر بود. اتفاقات و پیشامدهای هر روزه یی که در زندگی ِ همه ی ما جاری ست ولی بدان توجه خاصی نداریم، از چشم های تیزبین ِ محمد یعقوبی دور نمانده و همین ماجراهایِ پیش پاافتاده چُنان طنز گیرایی را ایجاد می کند که سالن نمایش یک پارچه می شود خنده. خنده یی که البته در پس ِ خود، تلخی ِ گزنده یی را نیز به همـــراه دارد. در فاصـــله ی بین دو اپیـــزود که چراغ های سالن خاموش می شد و دکور ساده و در عین حال کاربردیِ نمایش، برای اپیــزود بعد تغییـــر می کرد سوالاتی مطرح می شد از قبیل این که: "چرا زن ها این قدر سوال می کنند یا چرا این قدر دوست دارند حرف بزنند، و یا چرا مردها از خرید کردن بدشان می آید یا چرا توقع دارند بعد از هر اشتباهی با یک عذرخواهی، همه چیز به فراموشی سپرده شود" و سوالاتی از این دست، که به نوعی بیان گر ِ تفاوت هایِ طبیعت ِ زنـــان و مــردان است و بسیـــاری از ایــن اختلاف ها و سوتفاهم ها و کج فهمی ها بی شک از همین جا ریشه می گیرد. در انتها لازم به ذکر است برایِ تماشایِ نمایش "خشکسالی و دروغ" بایستی از قبـــل بلیت تهیه کنید چـــرا که هر شب، ظرفیتِ تماشاخانه ی ایرانشهر تکمیل است.
تـو را مـن چشــم در راهـــم...


ترجمه ی غزل 73 ویلیام شکسپیر
در آن هنگامه از سالی
که بر من دیده گانِ تو نظر اندازد، آن هنگام
که هیچ از زرد برگان، یا کمی بر شاخساران است.
یا بر آن لرزانْ درختانی که با سرما هم آغوش اند و روزی
گرچه بودی جایگاهی خوش برایِ بلبلانِ نغمه خوانِ مست.
از آن خوشْ جایگاه اکنون چه باقی است.
تو در من نور ِ آن خورشید را بینی
که هر لحظه شود کم سوتر و جان کاهدش
در مغرب این آسمانِ بیکران آبی
و شب مشکین لباس اش را به تن پوشد
دگر همزادِ مرگ
خواهد فرو بردش به خواب آن گاه.
تو خسته شعله یی در من همی بینی
که اکنون سر نهاده بر سر ِ خاکستری، آن یادگار ِ نیک روزانِ جوانی
بستر ِ مرگ است این،
کاهیدنِ جان را بر این بستر ببین،
زیرا،
آن که روزی پودِ جانم بسته بر تار ِ وجودش بود، اینک
دست یازیده ست بر مرگم چُنین.
اما،
دگر بار این تو هستی که تو را یارایِ قدرت بخشی ِ عشق است.
همان عشقی که زودهنگام
باید بگذری از آن و نتوانی بر آن دل بست...!
ترجمه از حمید رضا مدانلو
عکــس تـــزیـیـنـی سـت.
فیلم Departures، ساخته ی یوجیرو تاکیتا
کـاین شب دراز باشـد در چشـم پـاسبـانـان...

نوشتن از فیلم هایی که خوب نیستند دشوار است. همین چند روز پیش بود که نشستم و فیلم "هیچ" عبدالرضا کاهانی را دیدم و خندیدم و بغض کردم و لذت بردم. برخی لحظات فیلم آن چنان درخشان و چشمگیر بودند که همان موقع می خواستم موبایل را بردارم و از دوستان بپرسم که آیا "هیچ" را دیده اند یا اگر دیده اند به فلان صحنه ی فیلم توجه کرده اند؟ فیلم پُر بود از لحظه های بکر و هنرمندانه. من فیلم های قبلی کاهانی را چندان دوست نداشتم ولی این فیلم چیز دیگری بود. در یک کلمه عالی. از این رو در یکی از همان روزهای اولیه ی اکران فیلم جدید وی یعنی "اسب حیوان نجیبی است" با شور و شوق بسیار رفتم پردیس سینمایی ملت تا هم فیلم را ببینم و هم از امکانات پردیس سینمایی لذت ببرم. حال بگذریم از این که پخش فیلم بارها قطع شد و اشکال های فنی، بارها نوار احساسات ما را گسیخت ولی در نهایت فیلم تمام شد و من گفتم حیف! علیرغم بازی منحصر به فرد رضا عطاران و بازی خوب باران کوثری و چند تن ِ دیگر، بازیِ بقیه ی بازیگران به هیچ وجه چنگی به دل نمی زد و در برخی مواقع آزاردهنده بود. کارن همایون فر، مهتاب کرامتی، حبیب رضایی (و از همه بدتر پارسا پیروزفر بود) که اصلن بازی خوبی ارائه ندادند و گاهی این چُنین به نظر می رسید که فیلم اصلن کارگردان نداشته است. شوخی های فیلم که تلاش شده بود دو وجهی نوشته شود در بیشتر مواقع درست از کار در آمده بود ولیکن در حد همان شوخی باقی می ماند و گرهی از کار فیلم باز نمی کرد. کاهانی تمام تلاشش را کرده تا فضایِ سیاه و ابزوردِ کارهایش را در این فیلم نیز ارائه کند ولی تمهیداتی که برای پیشبردِ داستان استفاده می کند چندان کارآمد نیستند. شبی که شخصیت ها در خیابان های شهر صبح می کنند و با هم می گذرانند هرگز حاویِ آن قوت و صلابتِ روایی ِ فیلـــم قبلی ِ او نیست و داستــانک ها و شخصیت های جدیدی که وارد داستـان می کند (به جز سکانس خانه ی بابک حمیدیان که به نظرم از همه لحاظ عالی بود) سست و کم رمق اند. برای مثال سکانس پول گرفتن از مــردی که به تازگـی عـزیـزش از دنیــا رفته واقعــن خنده دار و مضحک بود. نام فیلم هم که به خوبی انتخاب شده، در گیرودار ِ توضیح واضحات و گفتگوهای اضافی ِ شخصیت ها تلف می شود. در نهایت گمان می کنم کاهانی با این فیلم پس رفتِ چشمگیری کرده و این فیلم برایِ او عقب گـَردی محض به شمار می رود.
روزگار غریبی ست نازنین...

تراوشات ذهنی سیری چند؟
عشق سیخی چند؟
کدام احساس؟
در آن دیار
که شعر را سر بریدند،
شاعر!
تو دیگر چه می گویی...؟
فیلم زندگی دیگران،فلوریان هنکل فون دونرسمارک
ای دوست شنـاختی مـرا؟ من اینــم...

مراد آن نیست که آثار هنرمندان و فیلسوفان، عذرخواه نحوه ی زندگی آن هاست. هنر لفاظی و بلاغت فریبنده نیست، و زندگی هنرمندان بزرگی چون داستایفسکی، ون گوگ، بتهوون و کافکا ســـرچشمه و همبسته ی هنــر آن هاست. اگر ما از همکـــاریِ کاملن عامدانه ی فیلسوف پُــرآوازه یی چــون مارتین هــایدگر با نازیسـم آگاه شویـم، حق داریـم که در برائت فلسفه ی او از رگه های نازیسم شک کنیم و حتا این رگه ها را در تفکر او جستجو کنیم، اما این داعیه که قلمرو هنر کافکا را نباید با زندگی و یادداشت های خصوصی او مشوب یا تخطئه کرد، داستانِ دیگری است. یادداشت های کافکا غالبن رویارویی او با شخص خویش است، و این رویارویی برخاسته از صراحت و صداقتی هولناک است. به جرات می توان گفت کتاب های اعترافاتی چون اعترافات روسو، تولستوی، و حتا آگوستین قدیس در قیاس با یادداشت های کافکا نمایشی فریبنده اند، اما این گزارش ِ آکنده از ناتوانی ها، ترس ها، شک ها، گمراهی ها، خودفریبی ها، شهوت ها، بیزاری ها، وسواس ها، نومیدی ها و عطالت ها چیزی را علیه کافکا ثابت نمی کند. برعکس، چون نیک بنگریم، یادداشت های کافکا چون ادعا نامه یی ست علیه ما که با پنهان داشتن این همه ضعف های انسانی در سایه ی دروغ و ریایی بیخودانه، از زندگی ِ خود سپاسگزاریم و نیروی خود را از غفلت کسب می کنیم.
کافکا یگانه نویسنده یی است که از ادبیات هیچ بهره یی در زندگی نبرد، بلکه خود و زندگی اش را به خاطر ادبیات از دست داد. برایِ او و به قول خودش تنها برایِ او، مقدر بود که این چلیپا را به دوش کشد. در قلمرو ادبیات، کافکا تماشاگر ِ خود و دیگران بود. حتا به معنایِ درست کلمه این صـرفن ادبیــات و شوق نوشتن نبـود که کافکـا را از جمع و زندگی ِ زناشویـی و خانوادگـی بیــرون می راند. چه بسیار هنرمندانِ بزرگی بوده اند که در عین ِ تاهل، آثاری بزرگ آفریده اند. ادبیــات کافکا از نوع ِ خاص و یگـانه است که شاخص ترین وجهـه ی آن در کمــال تعجب با اندیشه هایِ فلسفی ِ بعضی از پیام آورانِ بزرگ عصر ما همچون نیچه، کی یرکگور و داستایفسکی همسوست. کافکا در محکمه ی ادبیات بدون قلمبه گویی هایِ پُرطمطراق تمام ِ ارزش هایِ تاکنونی را ارزیابی می کند، اما عناصر این آزمون یا دادرسی را نه از متون و احکام ِ غول هایِ تفکر، بلکه از ماجراها و مناسباتِ انسانی ِ نزدیک و بی واسطه برمی گیرد. به دنبال فروریختن ِ ارزش ها در جهانِ از هم گسیخته ی کافکا نه ارزشی مسیحایی وضع می گردد و نه ابرمردی رهایی بخش سر برمی کند. انسان چون موشی هراسان و سرگردان در گمراهه ها ظاهر می گردد که سرانجام اش تله ی مرگ است و نه رستاخیز.
- سیری در جهان ِ کافکا
- نویسنده: سیاوش جمادی
- انتشارات ققنوس
دریــاب مـــرا...
اشک در چشمانم حلقه زد.
غرورم اجازه نمی داد
دستم را
به بهانه یی غیر از اشک
روی گونه ام کشیدم...
این مطلب به پیشنهاد خانوم نوبخت تغییر کرد.
عکــس تــزیینـی سـت
دل خـوشــم بـا غــزلی تــازه...


خُــرد و خــراب و خون جگر و دل شکسته ایم
چون ســایه هایِ یخ زده از پـــا نشستـه ایم
مـــا در مصــافِ تن به تنـی بـــا سپــــاهِ شب
هــم چــون غــریق ِ زورق و پارو شکسته ایم
گفتم ز ماست هر چه که بر ماست،ای دریغ
عمـری ست دل به یاریِ ضحــاک بستــه ایم
آهـنــگــرانِ کــــاوه صفــت! کـــو درفــش تـان؟
ما خود درفش ِِ خویش به نفرت گسسته ایم
دیگر بهــار و بلبـــل و بُستـــان غــریـبـــه انــد
از هم گسسته ایم، اسفا! دسته دسته ایم
تـیـــغ ِ خـــزان کـجــا و تن ِ بـــاغ ِ مـــا کـجـــا؟
مــا خـود بــرای دشنــه ی پاییـز دستــــه ایم
وقــتــی به دار کـــــرده هـــزارانِ بـــی گـنـــاه
دیگـر چگـونه در پی ِ فصلــی خجستــه ایم؟
شعر از حمید رضا مدانلو
عکس تزیینی ست
فیلم زنده باد زاپاتا، الیا کازان
← صفحه بعد
نظرات ()
